خاطرات زایمان
نگین جونم خانم دکتر مهربونت خانم علیه مرتضوی به ما گفته بود که دختر کوچولوی شما تا روز 29 اسفند به دنیا میاد . منم که از قبل برنامه ریزی ها رو کرده بودم و ساکم آماده تا اگر یه هو هوس کردی زود تر به دنیا بیای آماده باشم. از طرفی هم دعامی کردم خدا جونم یه کاری کن مدل نگین کوچولوی من 93 بشه دختر گلم برات بگم که شب 29 اسفند ساعت 20:27 و 7 ثانیه روز پنجشنبه 29 اسفند 92 وقتی سال تحویل شد . خیلی خوشحال بودم و با خوشحالی داد زدم آخ جون خدایا دخترم مدلش 93 شد. متولد فروردین مثل مامانش
من بابایی کلی خوشحال بودیم کنار سفره هفت سین نشستیم .
برای سلامتی تو دختر گلم دعا کردیم و از خدا طول عمر و بلند مرتبه گی تو خواستیم .
از اونجا رفتیم خونه مادر جونت برای شام اونجا دعوت بودیم شام سبزی پلو با ماهی بود . شام خوردیم و اومدیم خونه حالا من هی با خودم می گفتم خوب نگین جون دختر گلم زود بیا دیگه می خوام ببینمت و بغلت کنم .
خوابیدم به این امید که ان شا ا... فردا ببینمت . صبح که شد دیدم اصلا انگار نه انگار نگران شدم به بابایی گفتم بریم بیمارستان ببینم چرا نگین نیومد.
رفتیم بیمارستان تو بجنورد خانم ماما ضربان قلبت و چک کرد و گفت برین هنوز تا یه هفته وقت دارین من هم اومدم خونه و هی راه رفتم وراه رفتم تا شاید نگین بخواد زود تر بیاد شب که شد زن عمو اقدس و عمو من و صفورا و مبینا و ماهان و نسرین و حسین آقا و اینا اومدن عید دیدنی خونمون هی می پرسیدن پی شد نگین نمیومد .صفورا می گفت خیلی زیادی دعا کردی از سال 93 هم گذشت اما نگین متولد نشد و همه هی می پرسیدن اسمشو پی میزارین ما هم چون از قبل تصمیم گرفته بودیم گفتم نگین جون می زاریم هه گفتن چه اسم قشنگی
خلاصه باز شب شد و نگین جون تو بغلم نبود ..gif)
فردا 2فروردین شد باز من منتظر هی راه میرفتم نه با انگار نه انگار دوباره رفتم دکتر باز قلبت چک کرد و گفت نه برین هنوز وقتش نیست .
همون روز هم یه برفی بارید همه گفتن سال اسب پر روزی ، نگین جون با برکت می خواستیم بریم مشهد ترسیدم شاید تو قوچان راه بندون بشه ما تو جاده بمونیم و نگین جونم تو ماشین به دنیا بیاد پس باز از رفتن به مشهد منصرف شدم اون روز هم خبری نشد . روز 3 فرودین باز برف بارید یه عالمه باز رفتم دکتر بازم قلبت و چک کردن گفتن خوبه هر وقت بخواد خودش میاد اون روز هم با نا امیدی به پایان رسید ..gif)
اما بگما درد داشتم دل و کمرم هم درد می کرد ولی دکتر می گفت این درد اصلی نیست . روز 4 فروردین دیگه دلم طاقت نداشت گفتم نه دیگه دیر شده پاشیم بریم مشهد بیمارستان خصوصی ببینم چه خبره ،اخه دلم دیگه طاقت نداشت نگین جونمو بغل نکنم می خواستم ببینم چه شکلیه ،تا وسایل و جمع کردیم و تو ماشی گذاشتیم شد ساعت 11 رفتیم خونه مادر جون راحله دیدیم مهمون دارن منتظر شدیم مهمونها رفتن و همه با هم راه افتادیم پیش به سوی مشد توی راه هی دردم میگرفت با خودم میگفتم وای نگین شیروانی نشه قوچانی نشه چنارونی نشه خدا رو شکر به خیر گذشت و ساعت های 4 رسیدیم مشهد رفتیم خونه مامان جون خاله سیمین و نازینین و باباجون هم اونجا بودن ، کمی نشستیم و شیرینی خوردیم و عید دیدنی کردیم ،مادر جون راحله می گفت الان بری بیمارستان می گن زود اومدی برو بعدا بیا ، خلاصه رفتیم بیمارستان خصوصی بنت الهدی تو خیابان بهار ، خانم ماما قوامی اومد منو معاینه کرد و گفت شما باید سزارن بشین سر بچه خیلی بالای
منم با تعجب گفتم نه من طبیعی می خوام اونم گفت حالا کمکت می کنم ولی فکر نکنم بشه ساعت 5 منو بستری کردن و هی به من آمپول فشار می زدن اینقدر درد داشتم به خودم می پیچیدم بعد از 7 ساعت درد کشیدن اومدم بهم گفتن خانم دکتر فاطمه عادلخواه میگن نمی تونی طبیعی زایمان کنی پاشو بریم سزارین بشی
منم گریه گریه نه نمی خوام سزارین بشم . خلاصه آمادم کردن و منو بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی نیکبختی اومد منو از کمر به پایین بی حس کرد ساعت 11:25 دقیقه شب یه هو صدا گریه نگین بلند شد و من از خوشحالی دیگه طاقت نداشتم نگین جونم و نبینم برای همه هم دعا کردم دخترم و آوردن دیدیم، وای چقدر کوچولو بودی صورتتم خیلی چوروک داشت ولی از ته دلم بوسیدمت دختر گلم دوست دارم ، بعد از ریکاوری و این چیزا ما رو تو بخش آوردن همه اونجا منتظر بودن مامان جون باباجون ، بابا میثم , مادر راحله ، عالیه عمه ، خلاصه همه خوشحال و نی نی و دیدن
تو هم خیلی کوچولو ناز بلد نبودی شیر بخوری آروم آروم شروع کردی به شیر خوردن
وزن شما 3کیلو 560 گرم وقدتم 56 سانت و دور سرتم 34 سانت بود اینا رو روی کات نوشته بون دیگه همه خوشحال و تو هم ناز خوابیدی. فردا صبح آقای دکتر اومد معاینت کرد گفت شکر خدا دخترتون سالم و هیچ مشکلی نداره ، بعد هم خانم فیلم بردار اومد بقیه فیلمی که از اتاق عمل گرفته بود و بگیره تا فیلم تولد دخترم کامل بشه دخترم ساعت 3 بعد از ظهر بیمارستان ما رو مرخص کرد و اومدیم خونه مامان جون اینجا هم چند تا عکس از تولدت دختر نازم نگین جون




خاطرات زایمان 
